کارم از دست شد و دست به کاری نزدم
حلقه ی دل به در خانه یاری نزدم
هی بهار آمد و تبدیل به تابستان شد
من چرا خیمه به صحرای بهاری نزدم ؟
کوچه در کوچه این شهر پریشان گشتم
عاقبت تکیه به دیوار نگاری نزدم
بار ها فخر سبک باری خود می کردم
حال محتاجم و افسوس که باری نزدم
سال ها عمر مرا بی خبری می بلعید
در شگفتم که چرا داد و هواری نزدم
بارها گله ی آهوی خرامان دیدم
در دلم بود ولی هیچ شکاری نزدم
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 23:6  توسط ولی صادقی
|
