عید آمد و اما تو از آن خوب تری
از نرگس سرمست جوان خوب تری
باران و گل و درخت و دریا خوبند
تو ماه من از تمامشان خوب تری
برخیز که بر غم جهان خنده کنیم
دل را به دو استکان فروزنده کنیم
جز حاصل اندوه نخواهیم گرفت
امروز اگر تباه آینده کنیم
شعر -ادبیات
عید آمد و اما تو از آن خوب تری
از نرگس سرمست جوان خوب تری
باران و گل و درخت و دریا خوبند
تو ماه من از تمامشان خوب تری
برخیز که بر غم جهان خنده کنیم
دل را به دو استکان فروزنده کنیم
جز حاصل اندوه نخواهیم گرفت
امروز اگر تباه آینده کنیم
در ساحل لبخند تو پهلو زده ام
با آنکه دل پلنگ دارم اما
در پیش تو ای غزال زانو زده ام
برگرد که هر چه عاشقی داد به من یک جا به تبسم تو تقدیم کنم
در باغ رضا بهشت خود را دیدم
در سلسله عشق تو چون دست زدم
شد مٍهر تو مُهر نامه ی توحیدم
بنیان جهان حقیقتاً بر آب است
ماهیت مرگ را اگر فهمیدی
خواهی فهمید زندگی یک خواب است
ویرانه به چشم صاحبش آباد است
خوشحال مشو که در حقیقت هستی
هر طایفه ای به آنچه دارد شاد است
با خود ببر این دل پریشان اما بگذار ببوسمت به تاوان دلم
در سایه اضطراب خود پیر شدیم
تقدیر نکرد آنچه سر ما آمد
ما باعث انحراف تقدیر شدیم
یک لحظه بهشت را نشان داد به من
من خاک نشین خلوت خود بودم
چشم تو دوباره آسمان داد به من
نه کفر می شناسم و نه اسلام
با این همه زنده ی امیدم شاید
بر باد دهد تبسمی این ایام